بی بهار ، زندگی سخته
 

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
دلهای شکسته

نی و نای چوپون, سحر خروسخون
ابرای بیابون, میگن تو قصه بودی
همه رودخونه ها, دشت گل پونه ها, حتی کوه و صحرا
همه می دونن که تو بودی که غزلهای شب جدایی رو سرودی...
دیگه از شهر تو سر شب یا سحر
تا خبر دار بشی, رفته ام بی خبر
نمی خوام قصمون دوباره آفتابی شه
آسمون نگات برای من آبی شه
نمیگم قصه مو, که دلت خون میشه
کوه اگه بشنوه, ریگ هامون میشه
یادته اون روزا , هر کجا, چون دو دلداده با هم بودیم
دلم اندازه یه بیابون که نیست
درد من ای خدا, از تو پنهون که نیست
مثل پروانه ها, ما  رها,غافل از رنج عالم بودیم
دل دیوونه چون شب زده را سایه به سایه توی راه تو بود
یه معما شده که این جدایی کار من یا که گناه تو بود
حالا هرچی که بود, حالا هر چی که هست, از تو هر خاطره تنها دل ما شکست


دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
شمارش معکوس

ولنتاین هم با تمام زیباییش گذشت و رفت کنار اون روزایی که حسرتشون به دلم موند. نخواستی و نفهمیدی که هر روز من ولنتاین بود. همینکه احساس میکردم کسی رو دارم که مث این کثافتا نیست افتخار میکردم. هیچی ازت نخواستم و هیچی ازت نکاستم. هیچی هم بهت نگفتم تا بهت برنخوره. هیچی هم البته نصیبت نکردم که باعث امیدت بشه. آخه پری نداشتم واسه پریدن تا تو رو با خودم ببرم. قیچی دست دیگران بود که هر روز بالمو قطعه قطعه میکردن. آخرین برش رو هم تو زدی. تو غنچه هامو پرپر کردی و زندگی حلقوممو نشونه گرفت. صدای شمارش معکوس مث همیشه به گوش میرسه ...
احساس خفگی می کنم!…
میشه پاتو از رو گلوم برداری؟…
با شما هستم جناب زندگی…
مگه کری ؟ آهــــــــــــــــــــــــــــای !
نخیر ... انگار نه انگار !
به جهنم . پس انقدر فشار بده تا فــــــــــــــــــــــکر کنی ! نفسم بند میاد.
از همین امروز میتونی اینکار رو بکنی ...
آخه میخوام شمارش معکوس رو اعلام کنم ... ببین چیزی نمونده ها ...
یه سیزده ، چهارده روز بیشتر نمونده ... پس با من همکلام شو ...
بشمار یک ...


یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
باز هم خیال تو !

دوباره دستهای مهربونت که دلواپــــس سرمای زمستونیه ........... دوباره نزدیک شدن تو و دستات به من ... نفس هام رو سنگین تر می کنه ؛ هوا سرده ولی من به عادت همیشگی از خجالت گــُر می گیرم ! همون تب های ناگهانی ! گاهی یادت میره که به دستات محرم نیستم ... گاهی ناخودآگاه اونقدر نزدیک می شی که عطر و گرمای تنت رو حس می کنم ... ببخش ! ولی گاهی منو می ترسونی ! دستپاچه می شم ... ! دلم پرمی زنه برای رفتن. هزار بهانه جور میکنم و کودکانه بیقرار می شم !! احساس می کنم گونه هام هم رنگ دیگه ای می گیره ! نگاهم رو از چشمات می دزدم ؛ می ترسم از چشمام حرفامو بخونی! دوباره دستهای تو که مواظب منه . دستهای بی اجازه ی تو و سرمایی که تبم رو سرد نمی کنه . مات محبت هات می مونم و نگاههای شرم زده ی آهسته و پر از بغضم که روی چشمات جا خوش می کنه .... حس می کنم مثل همیشه کم اووردم . ساکت تر می شم . نمی دونم چی بگم ... دوست دارم اتفاقی بیفته ، اتفاقی مثل اینکه یک جوری از ازهوش برم و وقتی به هوش بیام ، هیچ چیز یادم نیاد ! بغض گلوم رو می گیره . اشک توی چشمام جمع می شه و داغ می شم . دوست دارم گــــریه کنم ... ولی باز هم سرم رو میندازم پایین که نکنه دعوام کنی ! می دونم ! وقتی به هم می ریزم ، ناراحت می شی و انگار با نگاهت میگی مگه قرار نیست خودت رو به من بسپاری ؟؟ نفس عمیقی می کشم و سرم رو بالا میارم . می خوام بگم : می تونم حدس بزنم تو ذهنت چی میگذره ... نمی دونم چرا خودت رو موظف می دونی که از من مواظبت کنی ؟؟ تو که هنوز هیچ تعهدی در قبال من نداری ؛ به خدا من هم هیچ توقعی از تو ندارم ؛ یعنی از هیچ کس ندارم . خیلی وقته که خودم به خودم تکیه کردم ... مراقبت تو از خودم رو می بینم ... احساس خاص و قشنگیه که مواظبم هستی . ممنونم ولی هنوز زوده تا به سایه ات عادت کنم . هروقت " قسمت " ما با هم نوشته شد و دیگران من رو دست تو سپردند ؛ اونوقت باید تکـــــیه گاهم بشی ... اگر هم " قسمت ما " سهم دیگران شد ، اونوقت ........ سرت رو بگیر رو به آسمون و به خدا بگــــــو : اگر تو این جوری می خوای ، پس من هم راضی ام به یک فرشته بهتر که تو بهم می دی . به خاطر خدا ؛ به خاطر خودت به حرفام گوش بده و یادت بمونه ! مدیونی اگر از یاد ببری . من فقط همین رو از تو می خوام ؛ چیز زیادی هم نیست ... راستی اگر یک روز سهم دیگران شدیم ، تو هم مثل اون غــــریبه ها ، ازمن متنفر می شی؟؟ بانفرت پیش زمین و زمان از من بدگویی می کنی ؟؟ نفرینم می کنی ؟؟ یـــــا .... نمی دونم ! یاد جمله ای زیبا می افتم که توی کتاب خوندم : " اگر کسی ، کسی رو واقعا ً دوست داشته باشه و بهش نرسه ؛ یا تا آخر عمر ازش متنفر می شه ، یا تا آخر عمر عشقش تو دلش می مونه و بیرون نمی ره ... حتی اگر زندگیش با کس دیگه ای سروسامون بگیره ... " نمی دونم امشب چم شده ... ! یکدفعه چشمام پرازاشک میشه و از ته دل آرزو می کنم و از خدا می خوام : حالا که سهم زندگیت نشدم ؛ از من متنفر بشی ... چون نفرت با مرور زمان از بین میره و فراموش می شه ؛ ولی عشق تا ابد توی دل آدم می مونه ... اما من ... قسم خوردم ، به نیـّـــــت تموم ساعت هایی که کنارم بودی – حتی به اجبار ! – برای خوشبختی و همیشه شاد بودنت آیت الکرسی بخونم ... قسم خوردم . مدیونم اگر از یاد ببرم ...
----------------
تموم نوشته های بالا رو خوندی بهار ؟ این قسمتی از زندگی روزمره ی منه. تو رو در کنار خودم مینشونم و هی باهات حرف میزنم. هی حرف میزنم. تو هم که فقط خیره میشی به من و هیچی نمیگی. آخ لجم میگیره. دوست دارم بزنم زیرگوشت اما میدونم اگه بزنم دستم میخوره به دیوار. دیوار روبروم. شاید هم این آخرین باری بود که تو رو در کنار خودم فرض کردم. آخه خیلی وقته سایه تو بر سر ندارم ... آخه فرصت بودن با تو که تموم شد.


چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
قاصدک ...
دیشب داشتم روزنامه ها رو مطالعه میکردم. صفحه ی ادبیات یکی از روزنامه ها شعری رو بچاپ رسوند که زیبا بود. اومدم پای کامپیوتر و تموم شعر رو تایپ کردم. گذاشتم توی وبلاگ ولی دلم نیومد آپ کنم . بهمین منظور توی قسمت چرکنویس گذاشتم تا صبح که از خواب بیدار شدم اونو تو صفحه بذارم. دوست داشتم شعر رو خودم ادامه میدادم و به سرانجام میرسوندم ولی ساختار ادبیش و البته احساساتی اون بقدری تکمیل بود که انگاری حرف دل آدم رو میزنه .
قاصدک...
قاصدک باز رسید؛
بالهایش خیس.
از کجا آمده ای؟
همچنان رقص کنان، سر در گم،
پی چیزی می گشت
و نمی دید مرا؛
... من که در حسرت یک جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام،
پس چرا حرف نداری؟

قاصدک حرف بزن
تو که پیشش بودی ،
راست بگو، هیچ نمی گفت فلان بن فلان؟
قاصدک حرف بزن،
تا ببینم که کجاست
شهر رؤیایی چشمانِ به زیر؟
من هنوزم که هنوز
پای حرفم هستم
چه بیاید که دو چشمم به فدای قدمش
چه نیاید که مرا
کور خواهد کرد،
انتظار دیدن.

قاصدک باز اگر برگشتی
و اگر پرسیدت
ز فلانی چه خبر،
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بگو....


قاصدک پر زد و رفت
بالهایش خیس،
جمله هایم نصفه

و تو مأیوس شدی
که چرا باز نفهمید که در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است....؟!

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
مرا هوا پرواز است ...

بکش بالا ........ براحتی همین برفی که میریزی بر سرم ، بکش بالا ........ قبض کن... از آن خودت هست.... بکش بالا....... تو رو به قشنگ ترین اسمها و بزرگ ترین حکمت هات... خدایا ؛ ... بکش بالا! میخوام باهمین برف یکی بشم... بکش بالا... به گریه های کودکانه ی دلم رحم کن.... که نه دستی برای گرفتن واسش مونده و نه امیدی برای موندن ... خدایا ، دستام از سرما نیست که میلرزن... تو که خوب میدونی توی اوج این یخبندون ، دارم از درون میسوزم.... بکش بالا... تموم کن این وحشت و ترس و اضطراب رو... میخوام زیر این برف برقصم ، اونقدر که از خود بی خود بشم ، همونطوری که شبهای ماه رمضون با بارش آیاتت از خود بی خود میشدم... حالا با دونه های سفید برف... برفی که متعلق به سفیدیشم... خدایا ؛ بکش بالا... رقص بس است! مرا هوای پرواز است... با همین برف ، با برف بهمن امسال ، با همین بهمن ، بهمن امسال، ... بکش بالا.... و اون بالا محکم بغلم کن! ....


   1      2      3      4    >>