بی بهار ، زندگی سخته
 

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
مهلت بودن با تو که تموم شد ( قسمت پایانی ) و آخرین پست این وبلاگ

این آخرین مطلب این وبلاگه. عمر این وبلاگ هم به مانند عمر دوستیمون خیلی کوتاه بود. طی این مدت فکر میکردم ایمیل میزنی یا زنگ میزنی به موبایلم . اما هرچقدر منتظر موندم هیچ خبری ازت نشد که نشد. جا داره در پایان از مادرت ... خواهرت ... بهاره ... هدیه ... فرخنده و تمام کسانی که بهشون بد کردم علی الخصوص تویی که همیشه یادت با من باقی خواهد موند عذرخواهی کنم . نمیدونم در توانم هست یا نه ... نمی دونم میتونم بهت زنگ بزنم یا نه. نه روئی واسم باقی مونده نه امیدی. شرمسار و خجل باقی راه رو طی میکنم. بی تو. هروقت خواستی من در کنارت میمونم هروقت خواستی و کمکی از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم که تو یاد دادی به من در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
نمی دونم شاید یه روزی بهت زنگ زدم یا اس ام اس دادم . انتظار ندارم با گشاده رویی تحویلم بگیری. نه. همون رفتاری رو کن که شایسته اش هستم. باز هم میگم من تمام تلاشمو کرده بودم تا تو از آن من بشی.
آخ بهار ! دوست دارم واسه آخرین بار سرم داد بکشی. آخ بهار ! چقدر بهت افتخار میکردم. هیچی ازم باقی نمونده بهار. پوچ شدم. باختم. بازنده اصلی منم نه تو. خاکستر شدم. هر روز صبح که از خواب بیدار میشم تا پاسی از شب آه میکشم. آه میکشم. آه میکشم. میخوام به این موضوع فکر نکنم اما نمیشه.
دیگه هیچ جایی نمیتونم برم. اگه بخوام برم دریا به یاد تو میفتم. اگه بخوام آهنگی گوش کنم یاد تو میفتم. اگه بخوام سوار ماشین بشم تو به یادم میای.
بهار ! یک خواهش ازت دارم. این آخرین خواهش منه. نذار بفهمم کی ازدواج کردی. نذار بفهمم که داری وارد زندگی زناشوئی میشی. نذار بفهمم که زمان عروسیتون کیه . نذار بفهمم داری میری خونه ی بخت. بذار تا آخر عمرم با این خیال خوش باشم که هنوز مجردی. بذار همچنان با خیالت خوش باشم.  این آخرین خواهش من از تو بود. نمی دونم باجناق رضا کی میشه اما حتی وقتی فکرشو میکنم تنم میلرزه.
دوستی من هوس نبود بهار. نیاز بود. رسیدن بود. خواهش بود. تمنا بود. فرجام خواهی از این روزگار بود. عشق بود. آرزو بود. تو اسمشو بذار نیرنگ ... تو اسمشو بذار پست بودن.
خدا کنه هیچ کسی هیچ کاری رو توی زندگیش به اجبار انجام نده.
وقتی دارم این آخرین پست رو مینویسم تو مطمئناً در خوابی.  هیچ وقت به این وبلاگ سر نزدی و میگفتی با خوندنش اعصابت بهم میریزه. این نوشته ها رو هم نخواهی خوند چون دیگه اصلا نمیای به اینجا.
دیشب دلم شور افتاده بود. یک لحظه فکر کردم داری به من فکر میکنی که دلم اینطوری شده. حتما وقتی به من فکر میکنی صدتا دشنام و بد و بیراه به من میگی که این البته حق توئه. اما وقتی من به تو فکر میکنم اولین چیزی که میاد در ذهنم اینکه آخ بهار نرسیدم به تو. و چقدر دردناکه وقتی بدونی و ببینی عزیزترین موجود زندگیتو پر دادن و رفت.
حالا که تو زنگ نمیزنی کاش یه گوشه چشمی به من بکنی. کاش بگی حامد به من زنگ بزن. کاش میتونستم از خجالتت دربیام .  ذغال موند و رو سیاهی. نه بهار ؟
مثلا برای رسیدن به تو آخرین تیر در ترکش رو رها کردم. همه چیزو که برملا کردم دیدم نه تنها تیرم به هدف نخورد بلکه همون مقدار امیدی هم که برای رسیدن به تو داشتم پر زد و رفت.
این اواخر چقدر به من ابراز محبت میکردی. چقدر میگفتی دوستم داری. حتما الان پیش خودت میگی من غلط کردم که این چیزها رو بهت گفتم. اگه میدونستم تو یک فرد لاابالی و کثافت هستی عمرا بهت محبت نمیکردم.
بهارم ! نازنینم ! چنان غرق در افکار پریشان و موج زده هستم که نمیدونم فکرمو به چه چیزی متمرکز کنم.
کاش برای آخرین بار پاهاتو می بوسیدم. کاش دستان پر مهرتو همچنان در دستانم حس میکردم.
چطوری بگم که در دلم فقط توئی. کاش بهار باز هم با من میموندی. خیلی پرروئم ؟ آخه من غیر تو کی رو دارم ؟
همین امروز وقتی وار ماشین شدم جایی که نشسته بودی رو لمس کردم. یادمه وقتی داشتی رانندگی میکردی با غرور و افتخار نگاهت میکردم.  این پست یک پست معمولی نبود. این نوشته ها تمام حس و حال این چند روزم بود. منی که بی کس شدم . منی که بی بهار شدم. و حالا بی بهار زندگی خیلی سخته.  سخته بهار بدون تو بودن و راه رو ادامه دادن. این راه پر شور و عشق بود ولی حالا چه کنم؟ نگاه کن بهار .... ببین من چی کشیدم از بی عشقی که مجبور شدم تو رو قربانی امیال خویش کنم. منو ببخش. ولی اگه هزاران بار عاشق بشم باز هم عاشق تو میمونم. نمیذارم خدشه ای به این عشق وارد بشه. تو در دلم باقی میمونی . نمیذارم یادت به خاطره ها سپرده بشه. من با تو خواهم موند تا بمیرم.
تمام لحظه های زندگیمو با خاطرات با تو بودن رنگ آمیزی و نقاشی میکنم  و در پایان از تو عذرخواهی میکنم. بدرود عزیز دل حامد.

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از غصه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو میگذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم


چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
مهلت بودن با تو که تموم شد (۴)

تو باور مکن که در یک شب سرد و بارونی پشت در منزلتون نشستم. . من از کوچکترین فرصتی استفاده میکردم برای دیدار تو. من از کوچکترین روزنه ای استفاده میکردم تا عشقمو ثابت کنم. تو پنداشتی که تمام چیزهایی که از من دیدی دروغه ؟ تو پنداشتی که عشق رو میشه با یک لیوان آب سر کشید؟ تو باور مکن تمام لحظات پر از دوست داشتنمو. تو باور مکن تب و تاب به تو رسیدن رو. تو چی میدونی من اینجا چی کشیدمو میکشم. تو چی میدونی از راز سرگردونی من. تو چی میدونی از مبتلا شدن. تو چی میدونی از قصه ی مجنون. شنیدم که مجنونتو باید در تیمارستان بستری کرد. بخدا حرفی به گزافه نگفتی. حالا حال من مانند همون تیمارستانیست که باید غل و زنجیرش کرد. دیگه بیم و هراسی از رویارویی با تو ندارم. دیگه هیچ ترسی از دیدار شب و روز با تو ندارم. آنچه که باید به حقیقت می پیوست رو شد. بیا و برو . روزها همنشین من باش. اما نه ... تو اینکار رو نمیکنی. تو حتی جوابتو هم پشت تلفن به غیر دادی. نه بزرگی گفتی . گفتی مگه دیوانه ام که با این احمق باشم ؟
شنیدم که گفتی منو حامد به درد هم نمی خوردیم چون اصلا با هم تفاهم نداشتیم. شنیدم که گفتی دلم به حال حامد می سوخت و واسه همین باهاش در ارتباط بودم. شنیدم که گفتی در این مدت یکسال و اندی که از آخرین قهرمون میگذشت تو خدا رو شاکر بودی که کابوس من دیگه تموم شده و از اینکه بهت زنگ نمیزنم و صدای منو نمیشنوی ابراز رضایت کرده بودی.
چقدر به جون تو قسم خوردم که موبایلی ندارم و حقیقت هم همین بود. و باز هم به جون تو قسم میخورم که موبایل ندارم که این موبایل از آن دیگریست که در دستان من است. دیگر هیچ بیم و هراسی از زنگ تو ندارم. تا این مرحله دویدم و به آخر خط رسیدم . فقط در آرزوی شنیدن صدای تو برای آخرین بار هستم. من به تو نرسیدم و داشتنت همیشه خواب و خیال بود. منی که چیزی از زندگی مشترک نمی فهمیدم خیلی زود این مزه رو به من خوراندند . مگه من چه گناهی کرده بودم که انقدر زود گرفتار زندگی شدم که از اول هم سنگ بناش کج بود. بارقه ی امیدم تو بودی. به خاک سیاهم نشوندن.

نشونوم باغ سرو ناز دادند
به دستوم نرگس شیراز دادند
تا اومدوم سر و سامون بگیروم
منو از آشیون پرواز دادند

شاید پیش خودت میگی حیف خرجهایی که واست کردم. آره بهار عزیز ! من در هیچ شرایطی لایق تو نبودم. نه لایق عشقت ... نه لایق وجودت ... نه لایق ابراز محبتت ... نه لایق خانواده ات ... نه لایق دوستی. فکر کنم حالا اون سوالم رو بخوبی بتونی جواب بدی که ازت پرسیدم من چه جایگاهی در زندگیت دارم. تو میگفتی اول مادرم بعد تو. حالا در نزد تو از ویکی هم پایین ترم نه ؟ میدونم بخدا میدونم منو از ویکی پایین تر تلقی میکنی . حتی اگه به ویکی نون و آب بدی باز دمشو واست به نشونه ی تشکر تکون میده. پس من چی ؟ حتما میگی تو هم خوب تمام کارهایی که واست کردم رو جبران کردی اون هم با لگدمال کردن احساساتم .
بهارم ! در قبال محبتهایی که در حقم کردی من جز ستم چیزی بهت روا نداشتم. از اول باید همه چیزو بهت میگفتم اما چطوری؟ من نمیخواستم از دستت بدم. عاشقت بودم. عاشق کور میشه کر میشه. من همچنان منتظر ایمیل یا تلفنت هستم تا هرچی توی دهنت هست به من بگی که والله سزاوارشم. بذار صداتو بشنوم حتی اگه میخوای لعن و نفرینم کنی.

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بیگناهه
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار نذار اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببینی
بدجوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه حد و اندازش زیاده
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن


سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
مهلت بودن با تو که تموم شد (۳)

در آخرین روزها از حق آب و گل حرف زده بودی. در آخرین روزها شده بودی همونی که میخواستم و تا چشمم جایی میرفت تو دیگ غیرتت بجوش میومد. نه ... من در توانم نیست که فراموشت کنم. تا بخوای تا همیشه حق آب و گل خواهی داشت. نیست شدم. نابود شدم.

بعد از این همه رنج و عذابی که نصیبت کردم حالا تو خوشحال باش که تا آخر عمرم بابت یک مسئله میسوزم. اینکه تو خواستگاری داری که بقول خودت از هر نظر مناسبه و در آغوش اون عنقریب آروم خواهی گرفت. آره بهار جان ! تو شاد و سرمست باش از این موضوع که من نمیتونم با این موضوع کنار بیام و میسوزمو میسوزمو میسوزم. تو شاد باش و بشکن بکشن بزن و خدا رو شاکر باش که من از این موضوع آشفته ام و آشفتگی من تا ابدالدهر باقی خواهد ماند. میتونی جعبه جعبه شیرینی بخری و در میان دوستان و آشنایانت توزیع کنی که زخمی به دلم مونده طاقت فرسا و جانگداز که از دستت دادم و تو از من رها و جدا شدی تا به مراد دلت برسی. و همینطور دیگران به مراد دل خود. میسوزم که دلت رو از من گرفتی و به دیگری هدیه خواهی داد. میسوزم از این حس حسادت. میسوزم از رفتن تو بسوی دیگری.  تا اینجای کار کم غم و غصه داشتم اما از این به بعد این درد جانکاه رو چه مرهمی شفا میدهد ؟ چگونه یک آدم که نه ... حیوونی مثل من از عرش به فرش سقوط میکنه و لگدمال میشه. وای از این روزگار نامراد که با دلها چه میکنه. نه دیگه ! تو دیگه نیستی تا حتی یک کلمه از آه و ناله های منو بشنوی. خدا به من صبر بده تا کمی این دوری و حسرت و حسادت و خون دل خوردن رو تحمل کنم.

همیشه و در همه جا یک جمله رو واست تکرار میکردم که : بهار ! من لیاقتت رو ندارم . یادت هست ؟ بخاطر همین روزها میگفتم. نمیدونم چطورمیتونم فراموشت کنم . چطور میتونم کسی که اینقدر با من مهربون بود و به من خوبی کرد و من اینهمه در حقش ستم روا داشتم رو فراموش کنم ؟ چطور نون و نمکی که از دستت خوردم رو فراموش کنم ؟ چطور میتونم آدمای اطرافت رو فراموش کنم ؟ بهار نازنینم ! حداقل گوشه ای ... تکه ای از کیک عروسیتو به من برسون تا زهر بشه و ازحلقومم بره پایین و منو بکشه. تو این ناله ها رو بخون اما باور مکن. مپندار که اینها همش حقیقته. آدمی که نالایق و دروغگو بود این جملات از او بسان کشکه . تا مرز جدایی در زندگی مشترک پیش رفتم تا تو رو بستانم اما موفق نشدم. با پدر نابخردم از جدایی حرف زدم ولی احمقانه حرفامو مسخره کرد و نگذاشت این بار هم به تو برسم. این رو فقط تو میدونستی نه غیر. اغیار چیزی از این ماجرا باخبر و مطلع نبودند. تو پندار که این هم دروغ بود.

حتما پیش خودت میگی اگه واقعا دوستم داشتی این همه دروغ نمیگفتی و این همه آزارم نمیدادی و زندگیمو تباه نمیکردی. من هرکاری کردم فقط و فقط بخاطر این بود که نذارم بری و با من باشی . من هرچی کردم بخاطر نگهداشتنت بود که خیلی کار سختی بود. اما لعنت به من که باز هم خودم کردم که لعنت بر خوردم باد.

کاش میتونستم تمام اینها رو پشت تلفن بهت بگم و تو آخرش بگی خفه شو کثافت لعنتی که با زندگیم بازی کردی. بهار جان ! اینجا جای مناسبی نیست برای گله و شکایت. اینجا فقط من یک طرفه به قاضی رفته ام. تو هم حق داری که حرف بزنی. شکایت تو رو به کجا باید برد؟ بیداد تو رو باید چه کرد؟ ستمی که بر تو روا شد رو به کی بازگو کرد.

شنیدم منو به کبک تشبیه کردی. شنیدم منو دروغگوی حرفه ای خوندی. شنیدم منو بازیگر تلقی کردی. شنیدم که گفتی با در دست داشتن مدارک میتونی آبروی منو ببری. چی بگم که دیگه باکی ندارم از آبروریزی چرا که وقتی زندگیم که تو بودی رو از دست دادم از دست دادن آبرو دیگه ترسی نداره.

حتماً پیش خودت میگی عجب روزگاریه حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم . نه بهار جان ! تو بدهکار نشدی. اونیکه بدهکاره تا به ابد منم. تو طلبکاری. خیلی بهت بدهکارم . فقط خواستم بدونی که من آواره ات خواهم موند ... من پروانه ات میمونم. فقط خواستم بدونی در حسرت تو باقی میمونم. فقط خواستم بدونی که فکر دسترسی دیگران به تو منو تا آخر عمر از پا در میاره. و فقط خواستم کمی به اندازه ی سر سوزن خودتو جای من بذاری و ببینی چی کشیدم . گناه من این بود که عنفوان جوانی بال پروازمو سوزوندن . گناه من این بود که از اول حقایق رو به تو نگفتم که اگه میگفتم تو تا اینجا و تا به امروز با من نمی موندی. گناه من این بود که عشق رو تو چشمای تو پیدا کرده بودم. تو نزدیکتر از همه بودی. گناه من این بود تو رو خواستم نه غیر رو. گناه من این بود که نذاشتم پر بزنی و بری. گناه من این بود که دائم به یادت بودم. گناه من این بود که با دیگری نموندم. گناه من این بود که این چند سالی که با تو بودم فکر میکردم دست آخر بهت میرسم. گناه من این بود که در توانم نبود تو رو به چنگ بیارم برای دل خودم. گناه من این بود که مرهمی رو که برای زخمهای ناسورم پیدا کرده بودم رو نتونستم بدرستی نگه دارم. گناه من این بود که این چند سال باید بسراغ کسی میرفتم که بدونه زندگیم چه وضعیتی داره. اما مگر عشق تو مجالی برای این کار داد. گناه من این بود که تو رو در همه حال میدیدم. گناه من این بود برای نگه داشتنت دست به کارهای محیرالعقول نزدم.

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دله من واسه جسم خستم

منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاوورد

که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آوورد

برای دل من واسه جسم خستم

منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه

یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمای کورم به راهت بشینم


دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
مهلت بودن با تو که تموم شد (۲)

بهار! بهار ! بهار ! چقدر زود دیر شد.  شنیدم که تمام اشکهایی که برات ریختم رو به سخره گرفتی . شنیدم که برای من تیمارستان رو تجویز کردی. میدونم همه ی حقایق رو نمیدونی. چطور میتونم به تو ثابت کنم که زندگی من بودی. چطور میتونم به تو بقبولونم که هستی و نیستی من بودی. کاش فقط یکبار ... فقط یکبار خودتو جای من میذاشتی. کاش میدونستی زندگی بی عشق یعنی چه. هرچند میدونم از عشق و عاشقی بیزاری و توی این وادی نبودی و نیستی. کاش میفهمیدی ۱۰سال جوونیم چطور پرپر شد و هدر رفت. کاش واژه ی جبر و زور رو میشد واسه تو صرف کرد. کاش میشد معنای زندگی زورکی و اجباری رو با کلمات ادا کرد. یادمه در اولین روزهای آشناییمون سوالی رو ازت پرسیده بودم. ازت پرسیدم : بهار ! تو در چه حالتی از من متنفر و جدا میشی ؟ اگه دزد یا قاتل باشم باز با من میمونی . تو در پاسخ گفتی : حامد ! تو هرچی باشی من با تو میمونم. این سوال رو واسه همین روزا ازت پرسیدم. و چه خوب بر سر پیمانی که بسته بودی ایستادی. پس نتیجتاً برای اون دنیا هم پیمانی باقی نمونده و همه چیز متلاشی شده. چقدر محتاجتم بهار. من فکر میکردم راه درست رو انتخاب کردم. من فکر میکردم برای رسیدن تو این بهترین راهه که همه چیزو برملا کنم. آسیمه سرم. همه ی اینها به کنار. تو از اون روز تا به اکنون چه بر سرت اومد ؟ نابود شدی نه ؟ باور کردنی نبود نه ؟ و یا اصلا واست مهم نبود ؟ هنوز هم نمیتونم باور کنم که ذره ای از دوست داشتن در دلت وجود نداشت . نمیتونم باور کنم که شنیدن صدام انقدر برای تو عذاب آور بود. انقدر من چندش آور بودم ؟ گناه من این بود بهار که عاشقت شده بودم. گناه من این بود که میخواستم زندگی با عشق رو تجربه کنم. گناه من این بود که نیازم تو بودی. گناه من این بود که عقلایی ! که واسم آستین بالا زده بودند نمی دونستند که عشق زورکی نمیشه. گناه من این بود که سن و سالم کم بود. گناه من این بود که نتونستم عاشق سینه چاک انتخاب دیگران باشم. دست رو هر کی گذاشتم پرید و رفت. تو اما بدجوری گذاشتی و رفتی. اون هم با تنفر.

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی
چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا !
روز نوروز بچینی گل سرخ , بر سر راه نگار فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست ؟ تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا !
دلبرت خنده کنه با دگران , تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت بیاد بپرسه که چرا ؟ تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا !
دلبرت سفر کنه تنها شوی , مثه ماهی ها از آب جدا شوی
بتپی , مجنون شوی , تباه شوی . تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا ! چقده سخته خدایا !


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
مهلت بودن با تو که تموم شد (۱)

روزهای سختی رو سپری میکنم. مانند کسی که عزیزی رو از دست داده و در غم فراقش جامه ی سیاه بر تن میکنه دیوانه وار خودم رو در غم و اندوه غل و زنجیر کردم. کاری که نباید میکردم رو کردم اما سرانجامش چیزی نبود که حدسش رو میزدم. چه زود و چه بی موقع ... مث یک رعد و برق ... در یک چشم بهم زدن ... تمام خاطرات شیرین پر زد و رفت. تمام لحظات عاشقانه مرد. دل بهار پر از نفرت و خشم و دل من پر از بخشش و استغاثه. چطور میتونم این موضوع رو فراموش کنم ؟ کدوم موضوع ؟ نفرت بهار از خودم رو. چطور میتونم فراموش کنم که بهارم رو از دست دادم ... اون هم با دستای خودم. وحشت سپردن اندام نازش به دیگری رو چطور میتونم فراموش کنم ؟ چطور میتونم بپذیرم که این رابطه ی پر از الفت و دوست داشتن جاشو به لعن و نفرین سپرد ؟ هرآنچه که بر سرت اووردم از دوست داشتن بود. نمیخواستم از دستت بدم ... نمیخواستم بری ... نمیخواستم کسی رو غیر از خودم دوست داشته باشی ... نمیخواستم چشمی منتظرت باشه ... نمیخواستم از آن دیگری باشی ... میخواستم مال خود من باشی و بس. تو گمان کن که باز هم خدعه و نیرنگه ... تو باور کن که باز فریب و ریاکاریه ... تو یقین بدار که من باز دارم سرتو کلاه میذارم. اما این عینه حقیقته که عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم. وقتی خبر جداییتو به من دادن و فهمیدم دیگر هیچ جایی در دل تو ندارم و دیگر هیچ کاری نمیتونم بکنم مانند بچه ها سر در زانوی غم بغل کردم و هق هق کنان گریستم. شنیدم که گفتی از اول هم منو دوست نداشتی ... شنیدم که گفتی از اول هم این بازی مسخره رو دوست نداشتی ... شنیدم که از اول هم از این دوستی و عاشقی متنفر بودی ... شنیدم که منو سمج تلقی کردی و دیگری منو مریض پنداشته ... شنیدم که منو دیوانه و روانی خطاب کردی ... شنیدم که منو هوس باز تلقی کردی... شنیدم  ... نه ... من نمیتونم باور کنم که بهار من منو دوست نداشت. نمیتونم باور کنم که اون همه عشقی که نثارم میکرد بر پایه ی پوچ بود. بذار حقیقتی رو پس از این همه دروغ برای تو روشن کنم : خیلی سعی کردم ... خیلی تلاش کردم ... تمام راهها رو مرور کردم ... بالا رفتم پایین اومدم ... پرپر زدم ... اما نشد که نشد تا به تو برسم. کارهایی که حتی در مخیله ات نمی گنجه انجام دادم اما نشد. نشد پرنده ی زیبایی رو که خودم شکار کردم و در قفس تزویر خودم زندانیش کردم از آن من بشه. نشد که نشد. نشد که بتی که همیشه می پرستیدمش تیمارخوار روح و دلم باشه . باید زندگیمو به انتخاب دیگران سپری کنم. آخ که چقدر سخته دست از تو برداشتن و رجعت به گذشته. کاش اونکاری که نباید میکردم رو نمیکردم. کاش حقایق برملا نمیشد. فکر میکردم کار شایسته و درستی رو انجام میدم. اما زهی خیال باطل.