یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 01:05

کوله بار شیرین خاطره


سلام بهار ! بی مقدمه باید بگم رفتن تو برای من خیلی سختتر بود از موندن من برای تو...
تو خودت خوب میدونی که برای من بهترین بودی و هستی و جای خالی تو هیچوقت با هیچ کسی برای من پر نمیشه.ما با هم دنیایی داشتیم...و از اون دنیای قشنگمون یک کوله بار شیرین خاطره مونده که همیشه مثل یک گنج دوست داشتنی ازش مراقبت میکنیم...
۳ سال ونیم زندگی عاشقانه یک رمان 100 هزار صفحه ای میسازه که شاید آدم بخواد فقط سراغ فصلهای خوبش بره....چه روزهایی بود...یادته؟بعضیهاشو من یادم رفته و تو خیلی وقتها یادم میندازی... بعضیهاشم تو یادت رفته و من مثل یک فیلم همیشه جلوی چشممه...
زندگی بازی عجیبی داره بهار ... عجیبتر از اونیکه ما بفهمیمش...کاش دنیا خیلی کوچیک بود اونقدر که از خونمون تا خونه تو قد سوپر سر کوچه فاصله بود تا هروقت دلمون برای هم تنگ میشد نیمساعت هم شده چشم تو چشم هم حرف میزدیم و میخندیدیم و میخندیدیم  و میخندیدیم....وای که چقدر حرف دارم با این دل لعنتی....
الان  ایمیلهای تو هم برای من غنیمته...صدای تو پشت تلفن هم برام خوبه....بهتره بگم از هیچی بهتره...
برات از خدا بهترین های دنیا رو آرزو میکنم...اینو از ته ته ته ته دل من میشنوی... اما من هنوز از رفتن تو دلگیرم. امروز دقیقا ۶ ماه و ۵ روزه که از هم جدا شدیم.


سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
خیلی وقته  ...

خیلی وقته اونقدر دلم تنگ میشه و بغض می کنم و گریه می کنم که نگو ... خیلی وقته یه آرزوی محال دارم که دوباره تو رو ببینم. با خودم می گم آهای تو که دوست نداری سربذارم روی شونه هات چرا نمیذاری زندگیمو بکنم چرا مهرتو از دلم نمیکنی ؟ گاهی اوقات احساس می کنم دیگه دارم به معنی پوچی واقعی می رسم. احساس می کنم اونقدر خالی و سبک شدم که با نسیمی همچون قاصدک از جا کنده می شم با خودم می گم خوش بحال درختها خیلی صبور هستن اگه دلشون برای کسی تنگ بشه از جا شون تکون نمی خورن اونقدر صبور هستند که منتظر می شن تا اون کسی که براشون تنگ شد ه بیاد به دیدارشون ................. چقدر خوب می شد امروز یه فردایی دیگه بود فردایی که تو باشی و عطر حضورت با عشق باشه ولی این از محالاته .................. هیچ می دونی خیلی وقته دیگه دیر شده اونقدر بعد از رفتن تو اتفاقات بد افتاد که واقعا دیگه دیر شده ومن نفهمیدم چرا اینقدر همیشه زود دیر میشه ...................... خیلی وقته معنی زندگی رو نمی فهم یعنی راستش زنده هستم ولی زندگی نمی کنم نمی دونم چرا باید زندگی من معنای زنده بودنم کسی باشه که اینقدر راحت منو فراموش کرد و رفت .

خودم نفهمیدم مطالب بالا رو چطوری نوشتم. اونقدر تند تند نوشتم که نمیدونم آیا جملات فعل داره نداره. اگه یه روزی اینجا رو خوندی بدون که حواسم جمع نبود. به من میل زدی و نوشتی :‌حامد این بچه بازی ها چیه در اووردی. دو روزه که لج میکنی و زنگ میزنی . این چه وضعشه که یه مدت زنگ میزنی و دیگه زنگ نمیزنی. میدونی من کار دارم سرم شلوغه .  فقط بهار جان در جواب این میلت میتونم بگم که : اگه این آهنگ جدید معین رو گوش نمیدادم و منو احساساتی نمیکرد محال بود تند تند بهت زنگ بزنم. خدا رو شکر که معین رو دارم که در مواقع دلتنگی به دادم برسه وگرنه از تو هیچ بخاری بلند نمیشه. نمیفهمی که این همه بهت زنگ میزنم در اوج دلتنگی هستم وگرنه تو کجا و من کجا.

آسمون به چشم خیسم داره حسادت میکنه ... فکر اشکامو نکن چشمام عادت میکنه / همین


دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
کاش بودی

ای کاش بودی بهار...! خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ...  می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده... این روزها شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره داره آب میشه ...  این روزها برای مرگ آرزوهام لباس سیاه پوشیدم ... کاش این روزها کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می اومد... کاش این روزها تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهامو ورق میزدی ...
اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست....
ای کاش بودی و جواب این دل بهانه گیرم رو می دادی!