در آخرین روزها از حق آب و گل حرف زده بودی. در آخرین روزها شده بودی همونی که میخواستم و تا چشمم جایی میرفت تو دیگ غیرتت بجوش میومد. نه ... من در توانم نیست که فراموشت کنم. تا بخوای تا همیشه حق آب و گل خواهی داشت. نیست شدم. نابود شدم.
بعد از این همه رنج و عذابی که نصیبت کردم حالا تو خوشحال باش که تا آخر عمرم بابت یک مسئله میسوزم. اینکه تو خواستگاری داری که بقول خودت از هر نظر مناسبه و در آغوش اون عنقریب آروم خواهی گرفت. آره بهار جان ! تو شاد و سرمست باش از این موضوع که من نمیتونم با این موضوع کنار بیام و میسوزمو میسوزمو میسوزم. تو شاد باش و بشکن بکشن بزن و خدا رو شاکر باش که من از این موضوع آشفته ام و آشفتگی من تا ابدالدهر باقی خواهد ماند. میتونی جعبه جعبه شیرینی بخری و در میان دوستان و آشنایانت توزیع کنی که زخمی به دلم مونده طاقت فرسا و جانگداز که از دستت دادم و تو از من رها و جدا شدی تا به مراد دلت برسی. و همینطور دیگران به مراد دل خود. میسوزم که دلت رو از من گرفتی و به دیگری هدیه خواهی داد. میسوزم از این حس حسادت. میسوزم از رفتن تو بسوی دیگری. تا اینجای کار کم غم و غصه داشتم اما از این به بعد این درد جانکاه رو چه مرهمی شفا میدهد ؟ چگونه یک آدم که نه ... حیوونی مثل من از عرش به فرش سقوط میکنه و لگدمال میشه. وای از این روزگار نامراد که با دلها چه میکنه. نه دیگه ! تو دیگه نیستی تا حتی یک کلمه از آه و ناله های منو بشنوی. خدا به من صبر بده تا کمی این دوری و حسرت و حسادت و خون دل خوردن رو تحمل کنم.
همیشه و در همه جا یک جمله رو واست تکرار میکردم که : بهار ! من لیاقتت رو ندارم . یادت هست ؟ بخاطر همین روزها میگفتم. نمیدونم چطورمیتونم فراموشت کنم . چطور میتونم کسی که اینقدر با من مهربون بود و به من خوبی کرد و من اینهمه در حقش ستم روا داشتم رو فراموش کنم ؟ چطور نون و نمکی که از دستت خوردم رو فراموش کنم ؟ چطور میتونم آدمای اطرافت رو فراموش کنم ؟ بهار نازنینم ! حداقل گوشه ای ... تکه ای از کیک عروسیتو به من برسون تا زهر بشه و ازحلقومم بره پایین و منو بکشه. تو این ناله ها رو بخون اما باور مکن. مپندار که اینها همش حقیقته. آدمی که نالایق و دروغگو بود این جملات از او بسان کشکه . تا مرز جدایی در زندگی مشترک پیش رفتم تا تو رو بستانم اما موفق نشدم. با پدر نابخردم از جدایی حرف زدم ولی احمقانه حرفامو مسخره کرد و نگذاشت این بار هم به تو برسم. این رو فقط تو میدونستی نه غیر. اغیار چیزی از این ماجرا باخبر و مطلع نبودند. تو پندار که این هم دروغ بود.
حتما پیش خودت میگی اگه واقعا دوستم داشتی این همه دروغ نمیگفتی و این همه آزارم نمیدادی و زندگیمو تباه نمیکردی. من هرکاری کردم فقط و فقط بخاطر این بود که نذارم بری و با من باشی . من هرچی کردم بخاطر نگهداشتنت بود که خیلی کار سختی بود. اما لعنت به من که باز هم خودم کردم که لعنت بر خوردم باد.
کاش میتونستم تمام اینها رو پشت تلفن بهت بگم و تو آخرش بگی خفه شو کثافت لعنتی که با زندگیم بازی کردی. بهار جان ! اینجا جای مناسبی نیست برای گله و شکایت. اینجا فقط من یک طرفه به قاضی رفته ام. تو هم حق داری که حرف بزنی. شکایت تو رو به کجا باید برد؟ بیداد تو رو باید چه کرد؟ ستمی که بر تو روا شد رو به کی بازگو کرد.
شنیدم منو به کبک تشبیه کردی. شنیدم منو دروغگوی حرفه ای خوندی. شنیدم منو بازیگر تلقی کردی. شنیدم که گفتی با در دست داشتن مدارک میتونی آبروی منو ببری. چی بگم که دیگه باکی ندارم از آبروریزی چرا که وقتی زندگیم که تو بودی رو از دست دادم از دست دادن آبرو دیگه ترسی نداره.
حتماً پیش خودت میگی عجب روزگاریه حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم . نه بهار جان ! تو بدهکار نشدی. اونیکه بدهکاره تا به ابد منم. تو طلبکاری. خیلی بهت بدهکارم . فقط خواستم بدونی که من آواره ات خواهم موند ... من پروانه ات میمونم. فقط خواستم بدونی در حسرت تو باقی میمونم. فقط خواستم بدونی که فکر دسترسی دیگران به تو منو تا آخر عمر از پا در میاره. و فقط خواستم کمی به اندازه ی سر سوزن خودتو جای من بذاری و ببینی چی کشیدم . گناه من این بود که عنفوان جوانی بال پروازمو سوزوندن . گناه من این بود که از اول حقایق رو به تو نگفتم که اگه میگفتم تو تا اینجا و تا به امروز با من نمی موندی. گناه من این بود که عشق رو تو چشمای تو پیدا کرده بودم. تو نزدیکتر از همه بودی. گناه من این بود تو رو خواستم نه غیر رو. گناه من این بود که نذاشتم پر بزنی و بری. گناه من این بود که دائم به یادت بودم. گناه من این بود که با دیگری نموندم. گناه من این بود که این چند سالی که با تو بودم فکر میکردم دست آخر بهت میرسم. گناه من این بود که در توانم نبود تو رو به چنگ بیارم برای دل خودم. گناه من این بود که مرهمی رو که برای زخمهای ناسورم پیدا کرده بودم رو نتونستم بدرستی نگه دارم. گناه من این بود که این چند سال باید بسراغ کسی میرفتم که بدونه زندگیم چه وضعیتی داره. اما مگر عشق تو مجالی برای این کار داد. گناه من این بود که تو رو در همه حال میدیدم. گناه من این بود برای نگه داشتنت دست به کارهای محیرالعقول نزدم.
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دله من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاوورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آوورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمای کورم به راهت بشینم |